۳.۸.۸۸

راهنمای مهاجرت در دهه هشتاد


این روزها همه می خواهند بروند. به هرکس که می رسی می بینی برنامه جدی ای ریخته برای این که برود،برای آن که در برود. اه ... فلانی هم رفت ... او دیگر چرا؟ حالا من و همسرم هم بدون آنکه به روی همدیگر بیاوریم به کلاس زبان می رویم. خانم معلم کپل و مهربان کلاس زبان می گوید:اوری وان وانتز تو گو .... و ما به نشانه تاسف سری تکان می دهیم ... آیا این منم که پای تلفن برای مشاوره وقت می گیرم؟ خانم منشی بداخلاق طوری با تفاخر می پرسد می خواهید اقامت کجا را بگیرید؟ که انگار خودش یک تنه نیمی از خارج است. می گویم هر کجا ... مالزی،نروژ،کانادا ... چه می دانم ... جایی که دربان ها مهم تر از بقیه نباشند. شوخی ام را نمی گیرد.

می ترسم پای پرواز و رفتن باشم و باز با همین ناباوری از خودم بپرسم چه غلطی داری می کنی؟ ... خب همان کاری که همه می کنند ... مگر نمی بینی ... نه نمی خواهم که ببینم .هیچ دلم نمی خواهد این طوری بروم. اما کمی بعد برای هزارمین بار می زند به سرم ... به سین می گویم بیا همه چیز را بفروشیم ..... با دوتا کوله پشتی راه بیافتیم دور دنیا و همه جا را بکنیم خانه مان ... هر جا که پولمان تمام شد،همان جا ... همان جا می مانیم. تئاتر خیابانی اجرا می کنیم و من باز به بچه ها نقاشی درس می دهم. یک کافه راه می اندازیم و همه عاشق دستپخت تو خواهند شد. او می خندد .... می داند که دارم خالی می بندم .... مرا می برد پیاده روی،بلکه این شکم لعنتی کمی آب شود .

حالم بد است .... می دانم که افسردگی ناجوری دارم .... شاید بد نباشد به دکتر بروم؟ بی خیالش می شوم .... لپ تاپم را بغل می کنم و چندتایی گودر می اندازم بالا ..... حالا حسابی گیج و نشئه ام .... بزرگ ترین تیتر خوان دنیا .... امپراطور خبرهای نصفه نیمه منم ..... خب چه کسی ممنوع الخروج شده؟ کی زده به چاک پناهندگی؟ آهان منشور کورش؟ پدرسگا ... تف ... آره واقعا واسه عظمتمون لازمش داریم ..... حالم بد .... از یک جور ملال هستی شناختی و دپرسیون دو نبش (به قول دال.میم عزیز) می زنم به در یک بی خیالی بزرگ.... یک فرار عظیم ..... حالا هیچ الاغی به گرد پایم نمی رسد .... آهان .... شیش و هشتی هاش بیاند ... رقصی چنینم آرزوست ... حتی همین حالا هم می توانم بزنم زیر گریه ... زیر آواز ... زیر تمام آن قول و قرارها ...

حالا بهترم ... آی فیل بتر نو ... معلم انگلیسی مان می گوید خارج آنقدر ها هم که می گویند خوب نیست .... دوست خواهرم که به تازگی از مالزی برگشته می گوید از سگ دروغگوتر است هرکه گفته آنجا ارزان است ... سوئد آقا ... می دانید چقدر سرد است آیا ... گیلبرت روی دیوار فیس بوک را خراشیده که وقت ندارد و سه جا دارد کار می کند ... سه جا در جورجیانا ... کجاست این جورجیانا؟ دلت می آید بگذاری فری کثیف را و بروی مک دونالد؟ ... می مانم اینجا با رفقا و انقلاب را دوباره زیر گام می گیریم و کتابها را دوره می کنیم ... چقدر کتاب خوب چاپ شده باز ... چقدر امید ... چقدر آینده ... می مانم اینجا ... حیف که سینما فقط مزخرف دارد.

ترانه های راک از گوش راست ام می ریزند بیرون ... از صبح سر کار نرفته ام ... موبایل را هم پرت کرده ام زیر مبل ... دلم شمال می خواهد ... دلم مرداب انزلی را ... سیمیشکا و بلوار می خواهد ... مرگ بر هر کسی که با این پایتخت سازگار کرد خودش را ... موزیک درمانی هم دیگر اثری ندارد ... یاد علافی های دوران دبیرستان بخیر ... یاد پت شاپ بویز و جورج مایکل و باقی رفقا ... یاد آن وقتها که تازه شلوار لی آمده بود و مامان را باید یکی راضی می کرد ... حالا چطور زانویش را پاره کنیم که توی خانه دعوا نشود ... اصلا از اولش هم خارج و اداهای خارجی بد بود آقا ... نکبتی بود که خدا می داند ... راستی تو هم داری می روی؟ از طرف من به کنسرت متالیکا برو و بهشان بگو رضا و هوتن و محمد آهنگهای شما را با فالش ترین وضع ممکن کاور می کردند ... بهشان بگو که ما همه سعی مان را کردیم ...

انگار که خواب می بینم .... یک جور رویای شهودی مزخرف بی پایان ... همه هستند ... کل طبیعت مهربان است با من ... جیمز می آید و شاخه سبزی می گذارد لای موهایم ... باد می آید و ویزای شینگن را می گذارد توی دستانم ... آه چقدر همه چیز زیباست ... محشری کبری ست ... همه می خندند و تشویقم می کنند ... چقدر محبوبم ... همین جا می مانم ... سین را باید یک جور خبر کنم ... او هم باید ببیند که اینجا حتی از آنجا هم بهتر است ... جا خوش می کنم در این بهشت بی نظیر ... لم می دهم و اجازه می دهم تاج را بگذارند بر سرم ... من ابله ترین امپراطور بی در و پیکر ترین رویای مریض خودم خواهم بود ...

اواخر مهر هشتاد و هشت ...

18 نظرات:

مهدی گفت...

من اما این کارها را نمی کنم.
ازخودم می پرسم چند وقت است میدان خوش تیپ های شهرت،ونک، را ندیده ای.
ای کاش من هم آرزوهای تو را داشتم.
کاش دلم میخواست بدانم کجای دنیا فیلمبرداری زیر آب درس میدهند؟

مدتهاست بزرگترین آرزویم این است که آرزویی داشته باشم...
این فلورازپام عجب رفیق خوبی ست
تا صبخ در آغوشت می گیرد.

ناشناس گفت...

آدمهایی که دیده ام دو دسته اند. دسته ی اول معتقدند سال 88 در دهه هشتاد است و دسته دوم یقین دارند در دهه 90 است. یکی به من بگوید کدام یک درست است بالاخره؟

اروین

سید مرتضی گفت...

تو داری برنامه می ریزی که بروی. من هم فقط ترجمه ی مدرک و اپوینتمنت سفارتم مانده. دوستان بی شماری هم دارم که رفته اند یا دارند می روند. اما ... و امایی مهم ... من نمی خواهم از درد وطنم خلاص شوم. اصلا دوست ندارم که یک روزی با خودم بگویم که من آزادم و می خواهم که وطنم را خودم انتخاب کنم. این جبر را دوست دارم. من بر می گردم. انتخاب من ماندن در همین چاه ویل است. ولی دوست دارم تا جوانم، جهانگردی کنم. ببینم همه جای این زمین زندگی آدم ها را له می کند یا نه؟
گرچه اینها مانع این نمی شود که این روزها مثل فرهاد -یا کمی دیوانه وارتر- مدام پشت سر هم تکرار کنم:

ای‌ كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست ... ای‌ كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست ... ای‌ كاش ...
پ.ن: حتماً می دانی که شأن نزول این شعر کدکنی چیست. یک روز بهاری استاد کدکنی می بیند که گل فروش های گوشه ی خیابان، جعبه های چوبی گل های بنفشه را با خود این ور و آن ور می برند. خاک داخل جعبه وطن بنفشه هاست و ... باقی ماجرا!

farzin گفت...

آقا دردنامه ای درباره مهاجرت شما خیلی چسبید. سلین وار بود.

farzin گفت...

آقا دردنامه ای درباره مهاجرت شما خیلی چسبید. سلین وار بود.

زیتا گفت...

راست گفتن که خارج اینفدها هم خوب نیست. مثلا همین خارج ما، مثل مرگ سرده! از من به شما نصیحت، مخصوصا برای کسایی که استعداد افسردگی دارند تو رو به جدتون حالا که دارین در به در می شین آب و هوای هر جایی رو که می خواین برین چک کنین. گفتنش ممکنه الان مضحک بیاد ولی واقعا مهمه!
من از معدود انسانهای روی کره زمینم که به جبر جغرافیا اعتقاد داره و می خواد برگرده ایران!
زنده باد خیابان انقلاب و بازارچه تجریش!

مسعود گفت...

کاش یک نفر ما را روشن می کرد که چی ما را به این زمین لعنتی وصل کرده است که باید مدام بین وسوسه رفتن و تردید ماندن دست و پا بزنیم؟

عادل گفت...

این روزهای تلخ رو چه شیرین وصف کردی .مطلبت رو دوست داشتم اگر چه زخمی ام کرد .می دونم روزی می رسه که همه حالمون بهتر بشه . به رویای اون روز دلخوشم .

M a c a r o n i گفت...

اوپس

آخه من چرا باید بیام این متنو ساعت نه صُب بخونم؟

رسماً الان پـُـکوندی منو

آدمی نیستم که دلم واسه کوچه یا خیابونای تهران تنگ بشه ، برام فقط یه سری آدم عزیز هستن که دلخوشی های منن تو این جای لعنتی (جاییکه از شدت بیزاریم از همه چی منو خونه (نشین کرده

اون لحظه ی فورودگا - لحظه ی کندن - وای مسلماً تا فیها خالدون تکون خواهد داد

سخت نگیریم آقای پرنده
وختی یو دُنت وانت تو اِستِی
وختی از اینجا بودن و یکتواختی لذتی نمیبری
دِلو میزنیم به دریا و با اون بالـُنای سیاه اگه وسط راه نـَتِرکن میریم اونور آب
خب اون ور حداقل دیگه واقعاً امپراطور زندگیت هستی و دَربونا
مؤدبن

بری خارج دیگه اداهای خارجی بد نیس که هیچی ، میتونی اداهای داخلی هم دربیاری
اصن موضو همینه که بعد از فورودگا دیگه هر ادایی که میخای در میاری
اگه شما سه تا اینجا ادای متالیکا رو بد در میوردین ، باور کن خود
متالیکا تو کنسرتاشون ادای خودشونو بد در میارن ؛ گاهی اِنقده فالش میزنن که خودشون به خودشون میخندن . فک میکنی اگه هِتفیلد ایرانی بود الان چی کاره بود؟ بهترین چیزی که براش در نظر دارم کاسبی ِ فیلمای شاد و جـِنسای مثقالیه ... بـِناز به خودت که جنگیدی و هنوز کم نیوردی و میخای بیشتر ازاینا بری جلو

ممکنه بری اونجا بعد دو سال بخای برگردی ولی
اگه اینجا موندی و ده سال بعد بگی باید ده سال قبل میرفتم چی؟ به نظرت با اینجا موندن چیزی عوض میشه؟

ای کاش آدم بتونه تصمیم بهترو بگیره و کاری کنه که در آینده پشیمون نشه

ناشناس گفت...

حالا که اومدم اینجا می بینم از تمام دنیا حق من فقط همون یه ایرانه که می تونم برم تو خیابوناش داد بکشم .
حالا شما از مهاجرت می گید؟ من از برگشتن می گم . روزی که کارم اینجا تموم بشه فرداش برمی گردم.
اینجا ارزونی خودشون.مال اینجا که نباشی آزادی اینجا روهم نمی فهمی . از بس همه گذاشتن و رفتن اینطوری شده .

mehrnoosh گفت...

منم این حس رو دارم ولی می دونم که با فرار کاری درست نمیشه ! شاید بدترم شد

ناشناس گفت...

من هم تصمیم گرفتم برم. فقط پول نداشتم. با همه جنگیدم. فرم پر کردم و آخرش فهمیدم که باید برای سه سال آینده اقدام کنم ولی کمی که عصبانیتم تموم شد، به این نتیجه رسیدم کسی که باید این کشور رو ترک کنه، من نیستم. حالا می مونم. تصمیم گرفته ام که بمونم. حتی اگر من رو هم بگیرند.

حسین گفت...

ظریفی می گفت: هر جا می خوای بری برو! فقط هرجا می ری غیر از لپ تاپ، مسواک و عقلتم با خودت ببر

میثم کشاورز گفت...

سلام آقای بهرامی
یادته یه بار به من تو دفتر پویش فیلم گفتی چرا اینقدر دپرسی! نا امیدی!
حالا من فکر میکنم که سر جام موندم ولی تو گاز گرفتی مارو هم رد کردی!
صبر کن با هم بریم بابا! سر پیچ چپ میکنی.
وضعیت ما مثل وضعیت مسافرهای یه قطاره که به ایستگاه میان راه رسیدن!
دیگه وقت حرکت قطاره...
یا باید قطار اول رو پیاده شی و سوار قطار دوم شی ، یا باید تو قطار اولی بمونی و بمونی. قبول دارم که تو اولی خاطره داریم، بوی آشنایی داره، ولی همه جاش زنگ زده، لکوموتیوش مرده! دیگه مال تو موزس. دیگه پیر شده! داره نابود میشه! باید سوار قطار بعدی شد که همه چیزش غریبه، تازس! بوی عجیبی میده! چون اولی زنگ میزد از رو تجربه دومی رو زد زنگ ساختن
ولی با حسای اولی تو دومی نرو!
کسایی که شاکین، چمدون حساشون رو هم بردن،خب اینجوری نمیشه!
حالا چون نمیشه میخوان برگردن و تو اولی بمونن! میترسن چمدونشون رو بزارن کنار! تمام چیزیه که دارن!!
چرا نباید تو موزه ببینیمش؟ چرا باید توش باشیم و با یه چمدون(که فقط برای ما خوش بو هستش) نابود بشیم؟
هر وقت دلمون گرفت میریم تو موزه کنار فسیل دایناسور ها ، نگاش میکنیم و واقعا ازش لذت می بریم. چه ایرادی داره؟
تازه جنبه خوبش اینه که این قطارها هر چند صد سال یکبار حرکت میکنن!

به فکر منظره های جدیدی باش که از پشت شیشه قطار میبینی!

راستی "گودر" چیه؟

نمای بسته از بلندگوی نصب شده در یک ایستگاه قطار- کمی متروک - غروب:
"خششش...خشش... مسافرین محترم و خسته قطار فلات ایران!لطفا برای سوار شدن به قطار بعدی! سریعتر به سکوی شماره 2 مراجعه فرمایند! این آخرین اعلام میباشد!البته برای اونایی که بلیط تهیه کردند... ... خششش ... خششششششش..."
فید اوت!

ناشناس گفت...

می خوام برم........چرا؟

ناشناس گفت...

... نمی دونم صبحی رو که با صدای فرهاد و خوندن نوشته شما ( برای نخستین بار ) و ریختن اشک به پهنای صورتم شروع کردم , شبش روبه کجا خواهم رسوند ! ... هرچند تمام دیشب با این فکر گذشت که چقدر تنهام ... حالا با خوندن نوشته شما و نظرات دیگران ! ... می دونم که تنها نیستم ! ...

ناشناس گفت...

تلخ بود دوست من تلخ تلخ
انگار من را سروده بودی
حکایت من هین هست دنبال فرار کردن ام.

هاله گفت...

منم تصمیم داشتم برم
اما بارشته من (گرافیک) و همسرم (معماری) مثل اینکه هیچ جا ما را راه نمیدهند
ولی یک چیزی و اون اینکه این رفتن خیلی غمناک نیست
پشتش زندگی هست و یک دنیای جدید
هرچند سخت
پس رفتنی است همراه باشادی
موفق خواهید بود
و به شما تبریک میگم