۱۰.۵.۸۸

قصه های زمانه ای دیگر

وقتی به سینمای دهه شصت ایران می اندیشید،کدام شخصیت سینمایی برایتان جوهر روحیه آن زمان را در خود دارد؟ تبلور دهه شصت برای من در «حمید هامون» است.او یکی از نمونه ای ترین شخصیت های فیلم های «شبه عرفانی» آن دهه است.نوعی سینمای بومی که تحت تاثیر داروهای ضدعفونی وزارت ارشاد رشد کرد و جز جشنواره ها هیچگاه نتوانست در میان مردم جایی برای خود بیابد و با تغییر سیاست ها به ژانری فراموش شده تبدیل گشت.اما حمید هامون در همان ژانر هم موجود ناخواسته و بدقلقی بود.شخصیت سرگردانی که عرفان دیگر آرامشی برای اش نمی آورد و یاس تلخی که او را می خورد،نوید آینده ای امن را نمی داد و دریای پایان فیلم بیش از آنکه دعوت به پاکی باشد،زمزمه ای «هدایت» وار بود.همچون هر فیلم قدرتمندی،اکران هامون نیز صف کشی انبوه موافقان و مخافان خود را تجربه کرد اما در این میان آنچه برای بزرگترها قابل درک نبود استقبال بی سابقه نسل جوان از این فیلم بود.هامون اندک اندک به فیلم کالت سینمای بعد از انقلاب تبدیل شد و هامون بازهای جوان خوش بودند به اینکه دیالوگ های تلخ و شیرین اش را از بر می خواندند.

در کمتر از دو دهه بعد داریوش مهرجویی باز یکی دیگر از محبوب ترین شخصیت های سینمایی را خلق کرد که این بار یک جور هیپی ایرانی بود که از آن سنت عرفانی چیزی جز سر و شکلی درویش وار برایش نمانده بود.انگار حمید هامون که جواب سوال هایش را در علی عابدینی نیافته بود در هیات یک علی دیگر سر به خود ویرانگری برداشته بود.نسلی پر از سوال و پر از دغدغه،جای خود را به نسلی داد شکننده و عصیانگر که به درستی جای نمایش حکایت شان را در گوشه پیاده روهای شهرها یافتند و هنر رسمی،پس شان می زد.صدایی که از حنجره سنتوری بیرون می ریخت،نماینده یکی از معروفترین و شاخص ترین صداهای نسل جوان بود و البته نماینده «هنر زیر زمینی» ای که وزارت ارشاد همان دوره خیلی شفاف گفته بود کمر به نابودی اش بسته است.و این برای وزارتی که رویای سنفونی های بزرگ می پروراند و آرمانش سینمای ملی ای پرعظمت بود اصلا غریب نمی نمود.سنتوری همچون فرزند ناخلفی که والدینش مایل نبودند او را به دیگران نشان دهند،تنبیه و از اکران کنار گذاشته شد.

اما به راستی زمانه دیگری شروع شده بود و در کوتاه مدتی سنتوری سوار بر موج رسانه های جدید،تمام ایران را درنوردید و ترانه های محبوب و غم زده محسن چاووشی سر از تمام خانه ها و موبایل ها در آورد.اما آن چه این بار عجیب می نمود همراهی همه نسل ها با علی سنتوری بود.اگر هامون پرشور و شر به این متهم می شد که نماینده قشر نخبه است،این بار کاراکتری نابودتر و منفعل شده تر جای او را گرفته بود تا همه در سوگش زار بزنند.علی سنتوری بسیار آشنا می نمود و گریستن بر او و مصائبش انگار گریستن برای قامت خمیده خودمان بود.داریوش مهرجویی با حساسیت اجتماعی بی نظیری،شخصیت اش را از میان جوانانی انتخاب کرده بود که پرشور تر و ناامیدتر از همیشه در زیرزمین ها و آپارتمان های شان به ساخت ترانه هایی پرخون مشغول بودند و جامعه رسمی به هیچ وجه مایل نبود نه آنها را ببیند و نه کلام شان را بشنود.اما مهرجویی نشان مان داد که باید آنها را ببینیم.لازم است که آنها را بشنویم.صدای این نسل می تواند صدای همگان باشد و غم آنان غم غریبگان نیست.ما نباید خودمان را پس بزنیم.سینما قرار نیست نمایشی از یک زندگی نمایشی باشد.سینما برای زنده ماندنش باید که با زندگی ها و شهرها و جامعه ای زنده و پرتپش گره بخورد و از این منظر به گمانم سنتوری سرانجام به درستی جایش را در پیاده رو ها یافت.

دهم مرداد هشتاد و هشت . روزنامه اعتماد ملی

2 نظرات:

sajjad گفت...

salam aghaye bahrami nejad,man divane var alaghemand be cinemaye mostanadam va 1 sali hast ke shoroo kardam amukhtane filmsazie mostanado khaheshan komakam konid,khahesh mikonam
bondarfilm@gmail.com

سعيد گفت...

سلام سنتوري رو دوست داشتم من اين خصيصه رو دارم كه وقتي از فيلمي لذت مي برم سعي مي كنم ضعفهاي فيلم رو نبينم مدتها بود از مهرجويي فيلمي نديده بوديم كه به دلمون بشينه اما سنتوري يه چيزي داشت كه به دلمون نشست اما متوجه اين نكته شديم كه متاسفانه مهرجويي هم مثل كيميايي و تقوايي پير و خسته شده
پرداخت صحنه هاي دايره مينا رو با سنتوري مقايسه كنيد
صحنه هايي كه علي بين معتادها در اون زباله دوني نشون ميده آدم رو ياد فيلم زامبي ها ميندازه
يا صحنه هاي كنسرت ها خيلي مصنوعيه
با اين حال اين فيلم نشون داد كه مهرجويي هنوز نفس ميكشه و به انتها نرسيده