۲۸.۱۰.۸۷

خرده ریزه های مغز من

یادداشتهای روزنامه فرهنگ . چهار
یک ساعتی می شود که جلوی صفحه خالی روبرویم نشسته ام و زور می زنم که یادداشتی برای این ستون بنویسم اما نمی توانم هیچ چیز جدیدی پیدا کنم که هم مرا گرم کند و هم ارزش کلنجار رفتن و صفحه سیاه کردن را داشته باشد.حال همه بچه های سینمای مستند و کوتاه خوب است و کشتی شان در حاشیه سینمای ایران به راه خودش ادامه می دهد و دیگر هیچ.نمی خواهم قرقر کنم. نمی خواهم به چیزی گیر بدهم.نمی خواهم از شرایط بی رونق فرهنگ مان و بی انگیزگی این روزها بنویسم.می خواهم نوشته ام پر از چیزهای خوب و پر از امید باشد. پس صفحه ام خالی خواهد ماند؟پس ستون امروز نمی تواند تیتر خوبی داشته باشد؟به امیر بهاری عزیز قول داده ام که این کلمات بی رمق حداقل هفتصد هشتصد تایی باشند و چقدر سخت است که با این ها بخواهی جلو بروی.شاید بتوانم تمام انرژی های خوب اما پراکنده یکی دوهفته پیش را کنار هم بگذارم و چیزی از تویشان دربیاورم؟می شود "وحدت موضوع" را یک بار هم که شده فراموش کرد و با پاره ای از ایده ها زد به جاده و امتحان کرد که با آنها تا کجاها می شود رفت؟
اول از همه،هفته پیش دو فیلم کوتاه دیدم که حالم را خوب کردند.یکی شان "دندان آبی" از هومن سیدی بود و آن یکی "تاج خروس" از آیدا پناهنده.هر دو فیلم برشی بودند از لحظه ای تلخ و عصبی از آدم های ایران امروز و به گمانم بیش تر از مجموع ده فیلم مستند اجتماعی،حال و روز ما را ثبت کرده و نمایشی اش کرده اند.بخصوص فضای قدرتمند فیلم آیدا پناهنده با آن آدم های سرخورده و حیرانش یکی از فضاهای گمشده مستند های امروز ماست.آدم های طبقه متوسط شهری در کارهای کدام گروه از مستند سازان ما ثبت می شود؟و البته مهمتر از این باید پرسید چه کسی و یا کدام شبکه خریدار آنهاست؟
دوم این که یک فیلم مستند به دستم رسید با نام "ویلیام اگلستون در دنیای واقعی" که مرا با ویلیام اگلستون عکاس و کارهای او آشنا کرد.عکاس غریبی که زندگی روزمره و پیش پا افتاده آمریکا را به سند های عجیبی تبدیل می کند که از درون آن ها می توان رد فضای فیلم های فیلمسازان آمریکایی ای مانند جارموش و عکاسی های ویم وندرس و خیلی آثار دیگر را پیدا کرد و جلو آمد و به کلمه من درآوردی رسید که در ذهنم مدام مرورش می کنم : "سنت نگاه کردن".ما از پس کدام نگاه می خواهیم به نگاه خودمان برسیم؟کدام سنت های تصویری مان را باید مرور کنیم؟
تبلیغات برند "بنتون" و مدیر تبلیغاتی آن "الیویر توسکانی" از جمله کشف های هفته پیش ام بودند.این طراح و عکاس مجنون،برای خلق حال و هوایی مدرن و معاصر از تلفیق کارهای تبلیغاتی اش با حال و هوایی مستند و فتوژورنالیسمی بهره برده و قدرت بی مهار کارهایش از همین بک گراند مستند و این تلفیق پر جسارت بدست آمده است.چه جور پوشاکی برای تبلیغات ممکن است از چهره زنان کتک خورده و یا یک جوان ایدزی رو به مرگ استفاده کند؟چه طراحی از یک لباس خونین و یا یک قبیله سیاهان برای گسترش کسب و کار ژاکت های رنگین استفاده می کند؟کارهای توسکانی نمونه ای از استفاده های جدید از ظرفیت فضاهای مستند هستند.
و اما در آخر به نمونه ای دیگر از آثار مستند می خواهم اشاره کنم که در بین جامعه فرهنگی ما به کاری بسیار پست و پایین شایع است."دیوید ری کارسن" یکی از طراحان تایپو گرافی و مدیران هنری بسیار مطرح آمریکایی است که مدتی قبل داشتم سایتش را مرور می کردم و با کمال تعجب به عکس های عروسی ای برخوردم که در سایتش و در کنار دیگر عکس های فاین آرتی اش گذاشته بود.این عکس های عروسی سیاه و سفید،واقعا با دید هنری درجه یکی برداشته شده بودند و نگاهی متفاوت به این نوع از عکس را باعث می شدند.این ها سند هایی اند که یک هنرمند بزرگ برای عروس و داماد خوشبخت و البته گوشه کوچکی از تاریخ هنر به یادگار گذاشته اند.شاید هفته بعد از این بنویسم که چقدر ظرفیت های کار هنرمندان و قالب های کاریشان در دنیای امروز متنوع است و چرا ما در اینجا باید تا ابد به یک شاخه از هنر بچسبیم و نان مان را با سربلندی تنها از آن درآوریم و بس.
بیست و چهارم دی ماه هشتاد و هفت