‏نمایش پست‌ها با برچسب پراکنده ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پراکنده ها. نمایش همه پست‌ها

۲۶.۷.۸۸

مسیر را منحرف نکنید

یادداشت پیش رو از آن پیروز کلانتری است.من آن را برایش در وبلاگ شخصی ام منتشر می کنم زیرا معتقدم دیگر نباید منتظر رسانه هایی باشیم که به قیمت ماندن، به هر مصالحه ای تن می دهند. این موقعیت به ما مستندسازان نیز گوشزد می کند که چرا بیش از پیش نیازمندیم تریبون مستقل خودمان را بنا کنیم.

آن نوشته ...... و امروز ما
پیروز کلانتری

مطلبي را كه در ادامۀ اين يادداشت مي­خوانيد، حدود يك ماه بعد از بيانيۀ مستندسازان و در وضعيتي كه عكس ­العمل­هاي مركز گسترش و جهت دادن خودساخته و غير واقعي آن به بيانيه، حرف و پيام اصلي مستندسازان معترض را مخدوش مي­كرد، براي تأكيد بر آن­چه حرف و نظر اصلي بيانيه بود، نوشتم. آن را به روزنامۀ "اعتماد" دادم و دو سه روز بعد پيگيرش شدم و شنيدم كه از صفحه بيرون آورده شده است. چند روز پيش­تر از آن هم در موقعيتي شبيه اين وضعيت، از سايت "ايسنا" خبر آمده بود كه به آن­ها گفته شده چيزي در بارۀ بيانيه چاپ نكنند. اين عكس­العمل­ها خود دقيقا" بيانگر وجود همان فضاي بسته ­اي بود كه گريبان كار و حرفۀ مستندسازان را هم گرفته بود و از طريق بيانيه اعتراض خود را به آن اعلام كردند : آفتاب آمد دليل آفتاب.
از روزهاي قلمي شدن اين نوشته تا روزهاي اخير كه دوباره بعضي از امضا كننده­ هاي بيانيه، اين­جا و آن­جا و باز هم به دور از تريبون­هاي رسمي حرف­هايشان را مطرح مي­كنند، عملي از مستندسازان معترض ديده نشد، اما چه بسيار عكس ­العمل از مركز گسترش و مخالفان بيانيه در برابر آن 10 – 15 خط، نوشته و منتشر شد و منعي هم بر انتشار آن­ همه وجود نداشت. در اين ميان روزنامۀ "اعتماد" هم كه متن مرا چاپ نكرده بود، متني دو برابر آن را در يك صفحۀ تمام و در مذمت كار مستندسازان معترض چاپ كرد كه نويسندۀ مقاله پيرو رسم منفور جاري، به شكار دو سه نامي پرداخت ( دو سه نام از 136 نام ) كه از كردۀ خود پشيمان بودند و اين حد جرأت و جسارت نداشتند كه تغيير نظر خود را مستقل و آشكار و دور از بازي ­خوردن در اين فضاي نادم­ ساز بيان كنند.
مخالفان بيانيه كمي انصاف داشته باشند، كلاهشان را قاضي كنند و به تفاوت موقعيت مستندسازان معترض و تريبون­ هاي آنان در اين روزها و تريبون­ هايي كه همين روزها خود آن­ها براي طرح نظراتشان به آن دسترسي دارند، توجه كنند؛ و در همين حال به موضوع اصلي مورد اعتراض مستندسازان معترض هم نظر دوباره­اي بيندازند.روشن شد كه دعواي ما بر سر چيست ؟!

مسير را منحرف نكنيد !

چندي پيش جمعي از مستند سازان سينماي ايران در واكنش به محدوديت­هاي فراوان فيلمسازي از وضعيت كنوني جامعه، بيانيه ­اي دادند. نمي­دانم چرا مركز گسترش سينماي مستند و تجربي اين چنين حساس شد، به­نادرست خود را مخاطب اصلي بيانيه فرض كرد و به واكنش­هايي شبهه ­زا روي آورد. يك سايت و چند مستند ساز ديگر هم همين روال را پيش گرفتند و نظر و هدف بيانيه را به سمت و سويي ديگر منحرف كردند. آن­ چه مي­خوانيد صرفا" حرف­هاي يك مستند ساز امضا كنندۀ آن بيانيه است و نه بيش از اين.
جمعي از مستند سازان سينماي ايران، در شرايطي كه هر روز بيش از ديروز امكان ثبت تصويري اين دوران پر فشار و پيچيدۀ تاريخ سرزمين ما از آن­ها گرفته مي­شود، برگزاري جشنوارۀ فيلم مستند "سينما حقيقت" امسال را كه هيچ فريم تصويري از اين دوران را به نمايش نخواهد گذاشت و از هم الآن قرار بر حذف نام و نشان و تصوير شرايط كنوني جامعه در آن است، نابه­جا و ناخوشايند مي­دانند و تصميم به شركت نكردن در اين جشنواره و اعلان عمومي آن مي­گيرند. بيانيۀ چندي پيش اين جمع، برآمد اين وضعيت و اين احساس است.
در اين شرايط مركز گسترش، به­عنوان برگزار كنندۀ اين جشنواره، يا با نظر و احساس اين جمع همراه است يا نيست. اگر هست و دست خود را هم در سياستگذاري و اعمال حذف و سانسور وضعيت كنوني جامعه از جشنوارۀ اين دوره بسته مي­بيند، انتظار اين است كه اگر قادر به اعلام نظر در بارۀ عدم مسئوليت حود در برابر اين وضعيت پر فشار نيست، لااقل در برابر حركت جمع مستند سازان امضا كنندۀ بيانيه سكوت كند؛ و اگر با نظر و عمل آن­ها موافق و همراه نيست، به اصل مطلب بيانيه كه واكنش در برابر محدوديت­ هاي خاص اين دوران است بپردازد، اختلاف نظر خود را با آن پيش رو بگذارد و به فرضيات و موضع­گيري ­هاي دور از هدف و مسير بيانيه دل مشغول نكند. اعلام نظر شتابزده و دو نوبتي آقاي فرخنده­كيش در برابر بيانيه با بي توجهي كامل به مسئلۀ اصلي بيانيه (وضعيت سخت و ممنوعيت ­بار كنوني) همراه بود و در عوض، مركز گسترش و جشنواره را اصل و هدف اين بيانيه فرض مي­كرد (آن­چه بيانيه به­روشني از آن اجتناب مي­كند). اين رويكرد جز منحرف كردن هدف و نظر جمع مستند ساز امضا كنندۀ بيانيه چه حاصلي در بر دارد؟
پس از انتشار بيانيه، آقاي فرخنده­كيش در صحبت اول خود گفته است فيلمسازان مسئلۀ ديگري داشته­اند و مجبور شده­اند براي بيان آن، جشنواره را هدف قرار دهند، و اضافه كرده­اند كه كار آنان كوچكترين خدشه­اي به مسير برگزاري جشنوارۀ امسال وارد نخواهد كرد. در صحبت دوم­شان هم از مستند سازان خواسته­ است مسائلشان را در خانوادۀ سينماي مستند مطرح كنند و نه بيرون از آن. تحريم جشنوارۀ "سينما حقيقت" صرفا" بهانۀ مستند سازان براي بيان اعتراض­شان به شرايط كنوني نبوده و شركت در جشنواره­اي كه اين شرايط را از لحظه لحظۀ خود حذف مي­كند، براي جمع امضا كنندۀ بيانيه تلخ و ناخوشايند بوده است. ضمنا" در وضعيتي كه برنامه­ هاي سياستگذاران و عاملان فشارهاي سياسي و اجتماعي اين دوران، گسترده و آشكار در جامعه به عمل در مي­آيد و در تريبون­هاي انحصاري و پر مخاطب تلويزيون و راديو تبليغ مي­شود، درخواست طرح مسائل مستند سازان در جمع كوچك خانوادۀ سينماي مستند چه معنايي دارد ؟ به راستي، واقعيت شرايط كنوني تحميل شده بر مستند سازان بر مديران مركز گسترش پوشيده است ؟ اگر چنين است كه واي به حال مركز، و اگر چنين نيست، چرا مركز خطي و كلامي در اين باره اعلام نظر نمي­كند و حتي پس از اعلام نظر مستند سازان، دستپاچه و سياست­بازانه در پي محدود كردن دايرۀ طرح مشكلات و مسائل آنان است ؟

در شرايطي كه قوۀ قضاييه و وزارت اطلاعات كشور در حاشيۀ سياست­ها و برنامه ­هاي تحميل شده بر جامعه قرار داده مي­شوند، ‌عدم مسئوليت مركز گسترش در محدوديت­ هاي گريبانگير امروز مستند سازان روشن و آشكار است، اما اين انتظار هم هست كه مديران مركز در برابر واكنش مستند سازان به اين محدوديت­ ها و فشارها خويشتندار باشند و با اعلام نظرهاي شبهه زا، مسير عمل و تأثير بيانيه ­اي حرفه ­اي، ساده و شفاف را به انحراف نكشانند.
مرتبط
یادداشت دوم پیروز کلانتری در سایت پیک مستند : اگر سكوت می كردید، چه می شد؟
یادداشت رخساره قائم مقامی در پیک مستند : عجیب و بامزه

۲۴.۷.۸۸

چرا مستندسازان باید به همه حق بدهند؟

سال گذشته درست چنین روزهایی بود که با دار و دسته مان می رفتیم جشن سینما حقیقت ... یادش بخیر ... روزهای پاییزی قشنگی بود ... کلی رفیق بازی و فیلم های جدید و گزارش های روزانه جشنواره که با روبرت صافاریان و پیروز کلانتری می نوشتیم ... یک سال گذشته ... ما در این یک سال نه به اندازه ای که یک شهروند رومی و یا نیویورکی یا تورنتویی بزرگ می شود،بزرگ شدیم ... ما سال ها بزرگ تر شده ایم.

ما مستندسازان سینمای ایران،مدتها پیش در بیانیه ای اعلام کردیم که در جشنی که نداریم شرکت نمی کنیم. ما برای اولین بار در تاریخ سینمای مستندمان در حرکتی جمعی زدیم و داغان کردیم بساطی را که دولت،خیرخواهانه برایمان چیده بود. ما در حرکتی متناقض نما،خستگی و بی طاقتی مان را نشان دادیم. خستگی از اجرای این همه امر خیر یک طرفه را ... اعلام کردیم که وقتی به قول دوست فیلمبردارم امر خیر را با گذاشتن چاقویی زیرگلویت در حد فاصل خیابان آزادی و انقلاب به تو مستندساز می فهمانند،سخت می توانی از سینماحقیقت دم بزنی ...

دیروز افتتاحیه سومین دوره جشنواره سینما حقیقت بود و شماری از آدم هایی که برای هر قدم سینمای مستند این مملکت دلشان می تپد نیز در این جشن حضور یافتند. آنها با ما نبودند ... آنها کنار ما نایستادند و من این را قشنگ می دانم. قشنگ است که آدمها هر کاری را که فکر می کنند درست است انجام دهند ... حتی زیباتر بود همه ی اینها اگر بعضی ها که تا به حال خطی برای این سینما سیاه نکرده اند،از تریبون خبرگزاری فارس و روزنامه فخیمه اعتماد برایمان خط و نشان نمی کشیدند و تلویحا برانداز و نادان مان نمی خواندند.

من با احمد میراحسان عزیز موافق ترم که همه ما حق داریم. همه حق داریم ... حتی به روبرت صافاریان هم حق می دهم وقتی که خسته از همه ی بازیها کناری می کشد و در کسوت پدربزرگی با تدبیر،تمام کارهای ما را نقد می کند. گرچه من آن روبرتی را دوست داشتم که خودش را بازنشسته نکرده بود و مدام برای این سینمای کوچک می نوشت و همیشه حرف های جدید داشت ... اما سعی می کنم این یکی را هم دوست داشته باشم.

به آقای اصلانی هم حق می دهم که در افتتاحیه چنین جشنواره ای بالا برود و از میرفندروسکی و بیهقی حرف بزند:«او بیهقی را آغاز کننده نگاه واقع بینانه و روایت بدون دستکاری وقایع دانست. او از این‌که سینماگران ما در این سال‌ها نتوانستند بیهقی وار به دنیای اطرافشان نگاه کنند ابراز تاسف کرد » (کامل ترش را این جا بخوانید) او هم حق دارد بابت چیزهایی که در ذهن خودش برای ما متصور است،تاسف خوار حال و احوال ما باشد ... من باید یاد بگیرم که به تمام این خیرخواهان حق بدهم .... تا شاید آنها هم سر سوزنی به حرکت بیش از صدو پنجاه هنرمند این مملکت حق بدهند ... تا شاید باب گفتگویی هرچند اندک هم که شده باز شود و صدای واقعی ما به گوش ها برسد:که آقایان محترم ... پدربزرگهای عزیز ... دولت بزرگ ... خبرنگار کم سواد ... دوستان من .... بس است این همه به جای دیگران فکر کردن. اجازه دهید هرکسی کار خودش را بکند. محترم بشمارید صدای اعتراض این همه آدم را ... تمام حرف ما این بود به گمانم.

مهر هشتاد و هشت
مطالب مرتبط

۱۳.۶.۸۸

ساسی مانکن و باقی ماجراها

اول . جوابیه من در دفاع از بابک ریاحی پور و طرفداری از شیخ ساسی مانکن را در سایت موسیقی ما بخوانید.

دوم . سایت کاسپینو را دیده اید؟ این سایت به همت دوستم آروین ایلبیگی راه افتاده و می کوشد که از طریق فعال کردن بعضی از نهاد های کوچک و البته مردم و بخصوص جوانان،کمبود فضاهای عمومی در شهر بندرانزلی را جبران کند.حسرت من مستند ساز و نویسنده برای زندگی فعال شهری در تک تک فیلم هایی که در این شبه جزیره ساخته ام مشخص است.در آن شهر و جشن های بیکران شبانه اش بود که دریافتم ما هر یک جزیره های سرگردانی هستیم که بدون فضاهای زنده و جمع های پرشور خواهیم مرد و خوب می دانم که عدم رابطه ما با زندگی شهری است که هنرمان را این چنین محفلی ساخته است.هر کجای ایران که هستید به این سایت سرکی بکشید و به این فکر کنید که شما چطور می توانید آدمهای شهرتان را به هم وصل کنید.

سوم. دوستان مستند ساز و مستند دوستی که مایل اند در یک فضای پاتوق مانند ، درباره سینمای مستند بنویسند و بخوانند به من ای میل بزنند و اعلام آمادگی کنند.بخصوص روی صحبتم با علاقه مندانی است که در شهرستان ها هستند. بزودی درباره این پاتوق بیشتر خواهم نوشت.

۱.۶.۸۸

خانواده ماییم

بعد از بیانیه عدم شرکت مستند سازان در جشنواره سینما حقیقت،این روزها دوباره حرف از خانواده سینمای مستند شده و این که چرا ما با بیانیه مان،حرف های داخل خانه را به بیرون از آن برده ایم.راستش حالا باید پرسید کدام خانواده؟ آیا این صد و چهل معترض (که راهی جز اعتراضی این چنینی برایشان نمانده) همان خانواده مورد نظرند یا همکارانی که از بالا (حتی با قصد خیر) برای ما خانه و خانواده را معنی می کنند؟
سال گذشته مجله فیلم از من خواست مطلبی درباره دومین دوره جشنواره سینما حقیقت بنویسم.اما من به جایش درباره اهمیتی که جشنواره ها برای ما داشته اند نوشتم و تیترش را گذاشتم «خانواده سینمای مستند».امروز به این می اندیشم که گرچه مخاطب یادداشتم همکاران خودم بوده اند اما اگر اندکی از حس و حسرت موجود در آن،توسط سیاست گذاران فرهنگی مان و دلسوزان خانواده شنیده می شد،شخصا آن بیانیه را امضا نمی کردم.آیا روزی می رسد که ما به جای ارشاد دیگری،خیلی ساده به او گوش دهیم؟و اما آن مطلب :

خانواده ی سینمای مستند
(به بهانه دومین جشنواره سینما حقیقت)

می گفتند نسل ما پنجاه و هفتی ها به بعد،بسیار عجول است و همه چیز را همین حالا می خواهد و بسیار ناپخته اما مدعی است. در دلم می گفتم شما درست می گویید اما ما که ادامه شما نیستیم که این همه می رنجانیم تان. اگر هم می خواستیم نمی توانستیم ادامه ای حتی غیر منطقی باشیم. ما بچه های نسل دیجیتالیم که وقتی فیلم هایمان را ساختیم تازه فهمیدیم شما هم وجود داشتید و می شد از شما و فیلم هایتان هم یاد بگیریم. ما مکتب نرفتیم و خاک صحنه نخوردیم و از همان اول روی سیاه مشق هایمان می نوشتیم : فیلمی از ... ! ما متعلق به دوران وی.اچ.اس بودیم و قبل از این که گلستان و شیردل و اصلانی و خیلی های دیگر را بیابیم از هر فیلم درب و داغان و صدبار کپی شده فرنگی که به دستمان می رسید تقلید می کردیم. ما دهه شصتی ها حتی قبل از این ها با جیره روزانه کارتون های تلوزیون و کتاب های دست دوم تن تن و ژول ورن بزرگ شدیم و نه می دانستیم موج نویی ها که بودند و نه می دانستیم فریدون رهنما از پاریس چه آورده بود. ما همه چیز را از تهش یاد گرفتیم و در جزیره های مان چرخ ها را از نو اختراع می کردیم. البته گمان نمی کنم این ها برای هیچ نسلی افتخارآمیز باشند اما به هر حال ما این طوری بالا آمدیم و این گونه در سینمای مستند و کوتاه،رویای مان را شروع کردیم. اما از اوایل دهه هشتاد به این طرف و به خصوص از جشنواره مستند کیش بود که ما بچه های لجباز مدعی آرام آرام با فضایی از عقبه مان و آدم های آن آشنا شدیم و فیلم هایمان را کنار هم دیدیم و گپ زدن هایمان شروع شد. من باکامران شیردل،پیروزکلانتری،روبرت صافاریان، مهوش شیخ الاسلام،رضا مقدسیان،ارد عطار پور و فرهاد مهرانفر و خیلی از آدم حسابی های سینمای مستند در همین جا آشنا شدم.گرچه آن سال ها بدرستی درک نمی کردیم،اما جشنواره ها تبدیل به معابدی می شدند که حلقه های گم شده را به هم وصل می کردند و هرچند سیاست های شان همواره خیلی ها را می رنجاند اما ما را به هم دیگر نشان می دادند.اگر در نوشته های سالهای اخیر جستجو کنید،شگفتی دو طرف جبهه را از آشنایی با هم،به خوبی درک خواهید کرد.حتی با بسیاری از فیلم سازان نسل خودم نیز اولین بار در همین جشنواره ها آشنا شدم.با بهمن کیارستمی،مهرداد اسکویی،محمد شیروانی،بهفر کریمی،الهام حسین زاده،مهناز افضلی و مرجان ریاحی و خیلی های دیگر به واسطه همین جشنواره ها آشنا شدم و گفتگویی هرچند اندک میان مان درگرفت.ذره ذره فضایی شکل یافت که همه معترف شدند ما یک خانواده ایم.ما پدران و مادران فرهنگی مان را یافتیم و آنان فرزندخوانده های عجیب و غریب شان را پذیرا شدند و خب هر خانه ای جهنم خودش را دارد! جشنواره سینما حقیقت امسال و سالن های شلوغش دوباره نشان دادند که اگر سقفی باشد،بسیاری مایلند در سایه اش با هم زندگی کنند.چنان که در آن شش روز میهمانی،تمام نسل های این سینما گرد هم آمدیم و با هم زندگی کردیم و فیلم دیدیم و بحث کردیم و نوشتیم و خواندیم و بزرگ تر شدیم و چه زندگی های غریب و متنوعی را که در پرده های جلوی چشمانمان مزه مزه نکردیم.گرچه جشنواره های دولتی،فضای کنونی سینمای مستند ما را رنگی از واقعیت بخشیدند اما ای کاش زورش را داشتیم تا خانه ای همیشگی بنا کنیم.ما به استمرار این فضا برای پیشرفت مان احتیاج داریم.برای این که بیشتر دیده شویم و به خصوص توسط مخاطبان واقعی مان دیده شویم.ما و کیلومتر ها فیلم های گرفته شده مان به نقد شدن نیازمندیم،به فضای مطالعاتی و مجله ای تخصصی،به دیالوگ هایی با همرزمان مان در علوم انسانی.و گمان نمی کنم کسی بهتر و بیشتر از خودمان ضرورت ایجاد این فضا را به درستی درک کند.حتی حالا که همدیگر را یافته ایم باز منتظریم تا تمام این ها را نیز نهاد های دولتی برایمان آماده کنند؟وقت آن نرسیده که این حیاط خلوت را آب و جارویی کنیم و آماده میزبانی شویم؟
آبان هشتاد و هفت.مجله فیلم
مطالب مرتبط
یک اعتراض محترمانه (ناصر صفاریان)
همه ما خانواده مستندیم (جواب مرضیه ریاحی به همین یادداشت)
خانواده ماییم(تشریح و توضیح محسن قادری بر همین یادداشت)

۲۷.۵.۸۸

بیانیه اهالی سینمای مستند:چرا در جشنواره "سینماحقیقتِ" امسال شرکت نمی­کنیم؟

سینمای مستند ایران سندهای ارزشمندی از واقعیت­های جامعه­ی ایرانی در تاریخ یك­صد ساله­ی خود ثبت كرده است. این سینما برای تصویر كردن شرایط این سرزمین توانسته با وجود همه­ی قید و بندها، از سال­های دور، دوران انقلاب، دوران جنگ و نیز دو دهه­ی اخیر اسناد بسیاری به یادگار بگذارد. متاسفانه سخت­گیری و ممانعتی كه امروز بر مستندسازان در ارائه­ی تصویر واقعی و منصفانه از جامعه­ی ملتهب ما اعمال می­شود، بی­سابقه است.
این شرایط ما را به كنشی ناگزیر وامی­دارد كه به­رغم اذعان به اهمیت برگزاری جشنواره­ی "سینماحقیقت" که توانسته طی دو دوره­ی قبلی فضای موثری در عرصه­ی نمایش و گفتمان پیرامون سینمای مستند به­وجود آورد؛ از شركت در جشنواره­ی امسال خودداری كنیم.ما نمی­توانیم جای خالی مستندهای ساخته­نشده از وقایع اجتماعی اخیر را نادیده بگیریم و به دلیل ارزش و احترامی كه برای بیان حقیقت قائل­ایم از هرگونه حضور و شركت در این جشنواره به عنوان دست­اندركار، منتقد و تماشاگر خودداری می­كنیم.
26/5/1388

امضاكنندگان (به ترتیب حروف الفبا):
1-فرهنگ آدميت،2-هوشنگ آزادي‌ور،3-سپيده ابطحي،4-منصوره اربابي،5-محسن استادعلي مخملباف،6- مهدي اسدي ،7-مهرناز اسدي،8-مهرداد اسكويي،9-اشکان اشکاني،10-احسان اصغرزاده،11- مهناز افضلي،12- اسماعيل امامي ،13- همايون امامي،14-محسن اميريوسفي،15- هيوا امين‌نژاد،16-عباس اميني،17-ژيلا ايپکچي،18-مهدي باقري،19-رخشان بني‌اعتماد،20-ميثاق بني‌مهد،21-ميلاد بهار،22-امير بهاري،23-حسن بهرامزاده ،24-رضا بهرامي‌نژاد،25-وحيد پارسا،26- ماني پتگر،27-مهدي پريزاد،28-مرتضي پورصمدي،29-سعيد تارازي،30-جواد توانا،31-فرزاد توحيدي،32- ياسمن تورنگ،33-شهروز توکل 34-رضا تيموري،35-اميرحسين ثنايي،36-حميد جعفري،37-محمد جعفري،38-مهدي جعفري،39-فرناز جمشيدي مقدم،40-رضا حائري،41-اميرحسين حجت،42-الهام حسين‌زاده،43-سيروس حصاري،44-مريم حق‌پناه،45-خاطره حناچي،46- لقمان خالدي،47-مجيد خالقي سروش،48- بنفشه خشنودي،49-مصطفي خرقه‌پوش،50-علي دادرس،51-رضا درستكار،52-محمد رازدشت،53- شادمهر راستين،54-محمود رحماني،55-فريبا رستمي،56- محمد رسول‌اف،57-پناه‌برخدا رضايي،58- ناهيد رضايي،59-آرش رئيسيان،60-احمد زاهدي،61-مهرداد زاهديان،62-حميد زرگرنژاد،63-ارد زند،64-مونا زندي،65-مهران زينت‌بخش،66- بابک سالک،67-سامان سالور،68-ابراهيم سعيدي،69-پويان شاهرخي،70-مهوش شيخ‌الاسلامي، 71ـ وحيد شيخ‌لر،72-کامران شيردل،73-محمد شيرواني،74-کتايون شهابي،75-احمدرضا صدقي وزيري،76-ناصر صفاريان،77-احمد طالبي‌نژاد،78-عبدالخالق طاهري، 79-محسن ظريفي‌پور،80-مجيد عاشقي،81- محسن عبدالوهاب،82-مصطفي عزيزي،83-بهرام عظيم‌پور،84-فرشاد فدائيان،85-فرشيد فرجي،86-کورش فرزانگان،87-فرشاد فرشته‌حکمت،88-محمدرضا فرطوسي ،89-بايرام فضلي،90-محسن قادري،91-علي‌رضا قاسم‌خان،92-رخساره قائم‌مقامي،93-امين قدمي،94-مهدي قربان‌پور،95-ميترا کارآگاه،96- محمود کاظمي،97-مهدي کرم‌پور،98-بهفر کريمي،99-محمود کريمي،100- مينا كشاورز،101-پيروز كلانتري،102-علي کلانتري،103-مهدي کوهيان،104-بهمن كيارستمي،105- کيوان کياني،106-پرويز کيمياوي،107-مهدي گنجي،108-علي لقماني،109-رامتين لوافي‌پور،110-سودابه مجاوري،111-علاء محسني،112- مهناز محمدي،113-ابراهيم مختاري،114-ارسطو مداحي گيوي،115-سودابه مراديان،116-سودابه مرتضايي،117-انوشيروان مسعودي،118-ليدا معيني،119-محمود مقدس جعفري،120-محمدرضا مقدسيان،121-اسماعيل منصف،122- ميترا منصوري،123-مجيد موثقي،124-آذر مهرابي،125-فرهاد مهرانفر،126-ماکان مهرپويا 127-احمد ميراحسان،128- مجتبي ميرتهماسب،129-سعيد نادري،130-محمد نامي،131-نسيم نجفي،132-جواد نجم‌الدين،133- پريوش نظريه،134-ماجد نيسي،135-فرهاد ورهرام،136-محبوبه هنريان.
این لیست در حال تکمیل شدن است.

۲۳.۱.۸۸


بالاخره ساخت فیلمی را که مدت ها بود به تعویق می افتاد شروع کردم .... اولین بار تقریبا پنج سال پیش بود که مقدمات اش را فراهم کردم،اما نتوانستم خودم را راضی کنم که بسازمش.سال گذشته بعد از یک ماه پیش تولید و کار شبانه روزی نگارش فیلمنامه،درست یک هفته مانده به فیلمبرداری همه چیز به هم ریخت.و سر انجام امسال شروع کردمش و حالا خیلی تفاوت کرده .... فهمیده ام که باید در طول چند سال بسازمش و خوشحالم که این گونه سال جدیدم را شروع کرده ام.این فیلم نیز درباره شهر مادریم است که همواره به طرز عجیبی دوری از آن برایم دوره های خلاقیت و افسردگی داشته.فیلمی درباره حال و گذشته من و دوستانم در این شهر.
سال گذشته برایم پر بود از چیزهای خوب و بدی که سی ساله شدنم همه شان را غریب تر جلوه می داد.ولی بدها را جا می گذارم و با یادآوری اتفاق های خوبش ،امید بیشتری برای سال پیش روی ام گرد می آورم : اول از همه سیگار را ترک کردم که برای من فتح بزرگی بود ! گرچه هنوز با سیگاری خاموش بر لب می نویسم و کار می کنم .نوشتن این بلاگ را شروع کردم و مقاله نویسی را خیلی جدی تر گرفتم که تجربه شیرینی بود و باعث شد ذهن مرتب تری پیدا کنم.با عکاسی عمیق تر از گذشته درگیر شدم و شش ماه دوم سال کلا به عکاسی گذشت که در هم آمیختن اش با علایق دیگرم،قرار است اردیبهشت امسال به یک تجربه شهری جدید بیانجامد که حتما درباره اش خواهم نوشت.

پیوست:سال جدید است و ستونی تازه در شنبه های روزنامه اعتماد ملی خواهم نوشت.

۴.۱۲.۸۷

بدون عنوان

اول.اگر به مسایل مربوط به سینمای مستند و یا انسان شناسی و همینطور مطالعات میان رشته ای علاقه مندید،مصاحبه کوتاه من با دکتر مازیار لطفعلیان را در سایت پیک مستند بخوانید.مازیار دوست جدید خوبی ست که در سفر گذشته او به ایران و طی مصاحبه ای که با من داشت،با او و افکارش بیشتر آشنا شدم.در یکی از تهران گردی های مان از همه چیز با هم گپ زدیم و یکی از بهترین ایده هایی که از او شنیدم این بود که:بعضی از پروژه های فکری،عمری هستند.برای یک عمر با آنها درگیری و هر چه بیشتر جلو می روی بیشتر درگیرشان می شوی و نمی توانی خودت را از سایه شان خلاص کنی.
دوم.هفته گذشته به یک شب فیلم خصوصی دعوت شدم و همراه با پنجاه نفر،چهار تا از فیلم هایم را دیدم و بیشتر از همیشه بر سر این ایده ام استوار شدم که فیلم هایت را با جماعت سینمایی مدعی نگاه نکن!روبرو شدن با تماشاچی اهل مطالعه و فیلم بینی که دور از ساز و کار سینما و ادا و اصول اش باشد،بسیار موثرتر و کارآمدتر است.نمی دانم این ایده تنها در ایران جواب می دهد یا ایده ای جهانی است؟!
سوم.اگر اهل بلاگ گردی هستید و از آن مهمتر مثل من اهل پراکنده خوانی هم هستید،بد نیست به این بلاگ جدید من سرکی بکشید.

۲۴.۱۱.۸۷

سینما می تواند یک فرشته باشد

یادداشت بی پرده صفی یزدانیان بر هوچی گری بعضی از سینمایی نویس های این روزها را در وبلاگ مجید اسلامی بخوانید که گویا چند روز پیش و در ایام جشنواره ، در روزنامه اعتماد کار شده است.بخوانید و به آن نثر صیقل خورده و دوست داشتنی اش غبطه بخورید و از خودتان بپرسید که چرا دیگر آن متن های روشنگر و پرشور او و مجید اسلامی و حمیدرضا صدر و یا کامبیز کاهه را دیگر مانند گذشته در کنارمان نداریم.اولین کتاب سینمایی که خواندم ترجمه صفی یزدانیان بود:سینما می تواند یک فرشته باشد.برای این روزها خیلی عنوان رمانتیکی است.نه؟... خوب یا بد،زمانه تغییر کرده است.

۲۰.۱۰.۸۷

مثل یک حلزون بی صدف


این یکی از اون ایده هایی یه که هر از گاهی بهش پناه می برم و گاهی بهم کمک کرده تا دوباره سرپا بمونم و ببینید که بوکوفسکی عزیز چقدر اون رو قوی بیان می کنه :

«داشتن اوقات فراغت خیلی مهم است.بدون توقف کامل و برای دوره های طولانی هیچ کار نکردن،تقریبا تمام زندگی را هدر داده ایم.تو یک بازیگری،فرقی نمی کند،یک زن خانه دار ... باید بین نقطه های اوج زندگی مکث های طولانی داشت و هیچ کاری نکرد.فقط روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد.این خیلی خیلی مهم است.هیچ کار نکردن.و در جامعه مدرن چند نفر این کار را می کنند؟خیلی کم ... برای همین است که همه دیوانه،شکست خورده،عصبانی و پر از نفرت اند.
قدیم ها،قبل از این که ازدواج کنم یا این که زن های زیادی توی زندگیم باشند،پرده ها را می کشیدم و سه چهار روز از رختخواب بیرون نمی آمدم.جز برای رفتن به دستشویی و یا خوردن یک قوطی کنسرو لوبیا.بعد لباس تن می کردم و می رفتم بیرون که قدمی بزنم.خورشید درخشان بود و صداها سحرآمیز.احساس قدرت می کردم،مثل یک باطری شارژ شده.ولی می دانی اولین ضد حال چه بود؟اولین چهره انسانی که در پیاده رو می دیدم.نصف شارژم را از دست می دادم.صورت هیولاوار،تهی،گنگ،بی احساس و پر شده از سرمایه داری ... مظهر روزمرگی.تو می گویی:اه،نصفش رفت.ولی هنوز ارزششو داره،چون نصفش باقی مونده.من منظورم داشتن افکار متعالی نیست.منظورم نداشتن فکر است،از هر نوع.بدون داشتن اندیشه ی پیشرفت،بدون هیچ تصوری از بیشتر جلو رفتن.مثل یک حلزون بی صدف.خیلی زیباست.»



از کتاب سوختن در آب،غرق شدن در آتش . نشر چشمه